تبليغاتX
عاشقی جرم قشنگیست


(فردای افسون ریز)

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه ی فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا ارام شب خاموش راه اسمانها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
همین فردای افسون ریز رویایی
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز اغوش و نوازش هست
به هر سو چشم من رو می کند فرداست
من انجا چشم در راه توام ناگاه
تو را از دور می بینم که می ایی
تو را از دور می بینم که می خندی
تو را از دور می بینم که می خندی ومی ایی
تو را در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تبسم های شیرین تو را با بوسه خواهم چید

 


 

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 19:51 توسط بهار |


(صدا)

                                                            

                                                                    

در انجا , بر فراز كوه

دو پايم خسته از رنج دويدن

به خود گفتم : كه در اين اوج ديگر

صدايم را خدا خواهد شنيدن

 

 

به سوي ابرهاي تيره پر زد

نگاه روشن اميدوارم

ز دل فرياد كردم: كه اي خداوند

من او را دوست دارم , دوست دارم

 

 

 

 

مگر چندان تواند اوج گيرد

صدايي دردمند و محنت الود؟

چو صبح تازه از ره باز امد

صدايم از "صدا" ديگر تهي بود

 

 

ولي اينجا به سوي اسمانهاست

هنوز اين ديده اميدوارم

خدايا اين صدا را مي شناسي؟

من او را دوست دارم, دوست دارم

 


 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 12:18 توسط بهار |


(همسفر)

 

نمی دانم با کدامین جمله

 می توان تو را نوشت.تو که به لطافت بارانی و به نرمی شبنم های صبحگاهی.

 

می خوانمت با تمام وجودم.تو که همسفر لحظه لحظه های زندگیم هستی.تو که تنها دلیلی برای تپیدن قلبم.چشمانم

دیدن را با نگاه به تواموخت پس این اموختن را از من مگیر.ای تنها دلیل زنده بودن و ای تنها دلیل باور عشق.

 

 


نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 18:55 توسط بهار |


(عاشقانه دوستت دارم)

زیر باران کلمات می ایستم و ناگهان چتر رنگارنگم را می بندم.حرفهای تو مرا ابی

می کند.قد می کشم و اسمانها را پشت سر می گذارم.

نفسهای خدا را دانه دانه میشمارم .

با ستاره ای که هزار سال عاشق بوده به زمین برمیگردم.دریا را با اسمان می اویزم و

کمی در باغچه می ریزم تا گلها همه رنگ و بوی تو را بگیرند.

چه خوب است با تو حرف زدن و سطر های نانوشته ی زندگی را خواندن.چه خوب است با تو به ابرها سفر کردن و مرطوب شدن.دلم می خواهد انقدر شاداب بمانم که روی انگشتانم گل سرخ بروید.دلم می خواهد وقتی از پرواز می گویم هیچ پرنده ای زخمی نباشد و روزی که شعر صبح را در دفتر مشق کودکان

می نویسیم چشمها بیدار باشند.

چه خوب است از تو گفتن و با تو عاشق شدن و از پیچ و خم جاده ها گذشتن.دلم می خواهد روی برگ درختان یادگاری بنویسم و به همه بگویم :(دوستت دارم)

چه خوب است خاطرات دیرین را بادستهای تو ورق زدن و در میان کویر فراموشی گل گفتن و گل شنیدن.دلم می خواهد نفسهای تو را دانه دانه بشمارمو با هر نفست بگویم :

(عاشقانه دوستت دارم)


 

 

نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 17:9 توسط بهار |


(سیب سرخ)


طرح چشمانت زمين محبت بود

 و من قانون جاذبه‌ات را روزي که سيب سرخ دلم افتاد فهميدم.



مرداب براي به دست آوردن نيلوفر سالها ميخوابه تا آرامش نيلوفر به هم نخوره، پس اگه كسي رو دوست داري، براي داشتنش سالها صبر كن

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 23:26 توسط بهار |


(ما مي توانيم )

 

تو بهتر از هرکسي ميداني

که گمشده روزهاي من اميد بود

تو آمدي و با خود اميد را  هديه کردي

اميد به فردا

روزهاي خوب و دوست داشتني

راستي

ديگر خبري از حسرت نيست

 

زندگي با حضور تو تمامش اميد است

اميد به دور دستهاي دوست داشتني 

اميد حضور ماست و خواستن

مگه نه ؟

به اميد صبحي نو

سراسرش اميد و خواستن

کمي سخت است

اما ما مي توانيم

ما مي توانيم

ما مي توانيم

 


نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 15:17 توسط بهار |


(لبخند)


هميشه برا کسي بخند که ميدوني به خاطر تو شاد ميشه *

 واسه کسي گريه کن که ميدوني وقتي غصه داري و اشک ميريزي واست اشک ميريزه *

 واسه کسي غمگين باش که در غمت شريکه *

عاشق کسي باش که دوستت داره

 



نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 15:14 توسط بهار |


(احساس)


يک نفر

يک جايي

تمام روياهاش لبخند توست

و زماني که به تو فکر مي کنه

احساس ميکنه که زندگي واقعا با ارزشه

پس هر گاه احساس تنهايي کردي

اين حقيقت رو به خاطرداشته باش

يک نفر

يک جايي

در حال فکر کردن به توست ...



نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 15:16 توسط بهار |


(ستارگان)


 هرگاه دلت هوايم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببين که همچون دل من در هوايت مي تپند.

 
يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است.
 

  عاشق هر که هستيد ، با وفاداري به او عشق بورزيد.

 

عزيزم؛ اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا غبار غم را از دست هايت برهانم.

و اگر اشک بودم آنقدر مي ريختم تا اهنگ دوست داشتن را برايت بنوازم.

ولي افسوس ...

که نه اشکم و نه باران ولي هرچه هستم دوستت دارم.

 


راز عشق خويش را آهسته خوان در گوش من

 

جستجو كن عشق را گرمي آغوش من

 

من تو را تا بي كرانها من تو را تا كهكشانها

 

از زمين تا آسمانها دوست دارم مي پرستم...

 


شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم سوگند مي خورم که نمي داني...



نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 14:52 توسط بهار |


(حرفهای دل)

رازهاي دلت را با من بگو... بگو تا مرا هم در اعماق قلبت سهيم کني... حرفهاي دل همان درد دلهاي عاشقانه ي من و توست.

عشق چيست؟ روح واحدي در دو جسم .

هر انسان فقط يک بار عاشق مي شود.شايد دشوارترين بخش زندگي باشد.
در هنر عاشقي امتحان و اعتماد نهايي همگي پيش نياز ديگري هستند.

 


به او که بايد مدتها از او دور باشي عشق اتشي داشته باش.

هر انچه داريد در راه عشق ببخشيد و به نواي قلبتان گوش دهيد.

شعله ي يک عشق حقيقي هرگز خاموش نمي شود.


بهترين مدرک عشق اطمينان و اعتماد است.

 
 

اگه يه روز نتونستي کسي رو به خاطر گناهش ببخشي بدون به خاطر بزرگي گناه اون نيست به خاطر کوچيکي قلب توست هيچ وقت به دنبال محبت نگرد بلکه خودت محبت را بيافرين. کسي را براي دوستي انتخاب کن که قلب بزرگ داشته باشه تا مجبور نشي براي اينکه در قلبش جا بگيري خودت را کوچک کني .


از شمع يک چيز آموختم:ايستاده بميرم بي صدا بميرم به پاي دوست بميرم .

 

اگه تو کوچه پس کوچ هاي دلم گم شدي.دنباله کسي نگرد که آدرس بهت بده چون غير از تو کسی اونجا نيست.


 

نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 14:36 توسط بهار |


(عشق)

اگه تو کوچه پس کوچ هاي دلم گم شدي.دنباله کسي نگرد که آدرس بهت بده چون غير از تو

کسي اونجا نيست.


به گل گفتم عشق چيست؟ گفت از من خوشبوتر به پروانه گفتم عشق چيست؟ گفت از من زيبا تر

به شمع گفتم عشق چيست؟ گفت از من سوزنده تر به عشق گفتم آخر تو چيستي؟ گفت نگاهي بيش

نيستم.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 6:31 توسط بهار |


(هدیه)

مي خواستم برايت هديه اي بفرستم نسيم گفت مرا بفرست تا موهايش را نوازش کنم

 باران گفت مرا بفرست تا صورتش را بشويم و اشکهايش را پاک کنم

 ناگهان قلبم گفت مرا بفرست تا دوستش داشته باشم و تو همه وجودم شدي



دقايقي توي زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ

ميشه كه ميخواي اونو را از رويات بيرون بكشي و توي
دنياي واقعي بغلش كني.



زندگي خالي نيست

مهرباني هست , سيب هست , ايمان هست .
آري
تا شقايق هست , زندگي بايد كرد.
در دل من چيزي است , مثل يك بيشه نور, مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم , كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت , بروم تا سر كوه .
دورها آوايي است , كه مرا مي خواند.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 15:39 توسط بهار |


(باران)

عشق را با تو شناختم و        

محبت را در چشمان تو يافتم

به پاکي چشمانت قسم

که تا ابد

دوستت

خواهم داشت !




مي خواهم تو را صدا بزنم ولي زبان ندارم
 
مي خواهم به سويت بيام ولي توان ندارم
 
مي خواهم تو را ببينم ولي چشم ندارم
 
من در قلبم تو را دارم
 
پس با قلبم تو را  صدا مي زنم
 
و با قلبم به سوي تو مي ايم
 
وبا قلبم به تو نگاه مي كنم



 

هنوز در جاده انتظار نشسته وچشمانم را به آسمان بيکران دوخته ام.
 
هنوز گريه هايم را زير باران پنهان مي کنم

باز در انتظارم که بيايي
 
بيا تا پيش از اين نگاهم غريب نماند


 

نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 12:46 توسط بهار |


(دلتنگی)

بزرگترين آرزويم اينست که کوچکترين آرزويت باشم.



دريا باش اگر کسي سنگي به سويت پرتاب کرد
سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوي.





کوچک بوديم و دلهاي بزرگي داشتيم

 

حال بزرگيم اما چه دلتنگيم!

 

کاش همان کودکي بودم که حرفها را از نگاهش مي فهميدند

 

که حالا اگر فرياد هم بزنم کسي نمي فهمد...!

 

آه که چه دلتنگيم...!!!

نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 12:17 توسط بهار |


(تقدیم به عشقم)



(عاشقونه دوستت دارم چون لايق دوست داشتني)




کمي عاشق شويم اي دوست:

چقدر خدا به من و تو عشق ورزيد.وچقدر ما نا اميدانه به اينده ي خود مي نگريم.روزي شخصي مورچه اي را ديد که در حال جا به جا کردن
دانه دانه ي ريگها از کنار هم بود.
ان شخص به مورچه گفت:براي چه ريگها را جابه جا مي کني؟مورچه گفت:
 تا به کسي که دوستش دارم برسم.
زيرا شرط او جابه جا کردن تمام ريگها است .ان شخص به مورچه گفت:تو اگر ده ها برابر عمر خود بگذراني قادر به جابه جا کردن اين ريگها نيستي.
مورچه در جواب او يک جمله گفت:
تلاش براي رسيدن به او به اندازه ي موفقيت براي من شيرين است.
خدا نيز با توجه به صفات زيبايي که دارد مي توان هر لحظه به سوي او بازگشت و او را به عنوان نه تنها يک خدا بلکه بهترين دوست انتخاب کرد.
و همانطور که خدا در قران کريم فرموده:براي اين افراد ديگر نه ترس و نه اندوهي است زيرا عاقبت انها از عسل شيرين تر و از طبيعت زيباتر است.
ولياقت انسان جز اين نيست زيرا انسان جانشين خدا در روي زمين است.

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 16:36 توسط بهار |


(دفتر عشق)

وقتي از من پرسيد: (عشق چند بخشي است؟) جواب دادم: (يک بخش است). حالا که تورا شناخته ام تازه مي فهمم که: عشق سه بخشي است: 1- عطش تو را ديدن 2- شادي با توبودن 3- اندوه بي تو بودن
 


  آن  قصه  كه   كهنگي   ندارد هرگز         سوگند به عشق ,انتخاب من و توست


به اميد نگاهت ايستادن

به روي شانه هايت سر نهادن

گونه هاي زيبايت را بوسه دادن

مرا خوش تر از اين آرزويي است؟




اگه يه روز شاد شدي آروم بخند تا غم بيدارنشه

اگه يه روز غمگين شدي آروم گريه کن تاخنده ناراحت نشه


 

ميخواهم که با گرماي دلت به جنگ تمام يخهاي دنيا بروم



گلي را به احساسم پيوند مي زنم آبي مي شود. گل آبي عشق را به دلت هديه مي دهم.


نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 14:55 توسط بهار |


عشق


عشق ديدني نيست...ولي هر انجا که قلب بشر تپش داشته باشد مسکن دارد


 



 تو زيباترين غزل ديروز امروزو فرداي مني


 



حرفي به من بزن
ايا کسي که مهرباني يک جسم   زنده را به تو مي بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه مي خواهد؟
 حرفي به من بزن
 من در پناه پنجره ام
با افتاب رابطه دارم
(فروغ فرخزاد)


پر زخالي مي شوم           وقتي که مي خوانم تو را
از غم اري مي شوم          وقتي که مي خوانم تو را
(اي خدا)


اون وقتي که فکرمي کني هيچ کس نيست حرف دلتوبفهمه کسي هست که براي ديدنت روز شماري کنه



و عشق تنها عشق
تو را به گرمي يک سيب مي کند مانوس
و عشقتنها عشق
مرابه وسعت دوست داشتنها برد
مرارساند به امکان يک پرنده شدن



دلتنگم انچنان که اگر ببينمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
مي خواهم که جاودانه بماني کنارم
بيمار خنده هاي توام بيشتر بخند
خورشيد ارزوي مني گرمتر بتاب


تو ممکن است براي دنيا يک نفر باشي ولي واسه من يه دنيا هستي



اگه حتي فاصله يک نفسه نفس منو بگير
براي يکي شدناگه مرگ من بسه نفس منو بگير



نقاش دفتر خاطراتم باش پاکي قلبت رو با سلامتي عشقم معني کن و فقط از اينکه به تو تکيه مي کنم بهترين لحظه ها رو دارم


اي کاش کاشها هميشه واقعيت داشته باشن
کاش هميشه از اسمون خدا بارون عشق بباره
کاش مي شد سوار ابراي اسمون شد و رفت بتا جايي که پر زعشق باشه
کاش مي شد همه ئ ادمها با عشق زندگي کنند
کاش مي شد ادمها براي يک لحظه به عشق واقعي فکر کنندو ارزشش رو متوجه بشن
کاش مي شد لحظه هاي انتظار زودتر بگذره تا ادمها کمتر دلهره داشته باشن
کاش مي شد هيچ ادمي تنها نباشه
کاش مي شد خداي مهربون دلها رو به هم نزديک کنه
کاش مي شد همه ئ ادمها به خاطر عشق قلبهاشون بتپه
...و صد ها کاش ديگه



.عشق يک عکس يادگاري نيست يک مزاي شش ماهه يا يکساله نيست
واقعيت عشق در بقاي ان است.حقيقت عشق در عمق ان است و اين دو
.در اراده ئ انسانيست که مي خواهد رفعت زندگي را به زندگي بازگرداند



 واژه اي غريب اما آشنا!!!

واژه اي که وقتي آدم بهش نگاه ميکنه انگار وارد يک سرزمين ديگه ميشه.

سرزميني بسيار زيبا و قشنگ که وسط اين سرزمين يکي به انتظار نشسته ... به انتظار تو !



بيا تا دوستي هايمان را با گلهاي سرخ آغاز کنيم و عشقمان را با ياسها آذين کنيم بيا تا با هم ماندن را به زنجير وفا بسپاريم کلبه عشق را در بهار در کنار جنگل بسازيم بيا تا آسمان قلبهايمان را آبي کنيم وتنها منو تو پرنده هاي آن باشيم بيا در کنار دريا همراه با پرستوها ي عاشق بخوانيم تا که دنيا باور کند عشق ماندني است

نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 0:33 توسط بهار |


شک نکن:



زندگي بافتن پارچه ي زيباست
زندگي دوختن شاديهاست
و به تن کردن پيراهن گلدار اميد




شک نکن پنجره ها فر صت پیغام من وتوست
دفتر خاطره ها منتظر نام من وتوست




عشق ان نیست که یک دل به صد یار دهی
عشق ان است که صد دل به یک یار دهی


 

 

 


نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 12:28 توسط بهار |


(با تو بودن)


 

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 12:54 توسط بهار |


اينگونه باش:

اينگونه باش:

 

شاد اما دلسوز

ساده اما زيبا

مصمم اما امیدوار

متواضع اما سربلند

مهربان اما جدي

سبز اما بي ريا

عاشق اما عاقل


نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 12:45 توسط بهار |


(عاشقانه ها)


صدا مي کنم تو را

                        وقتي نگاهم در نگاهت مات مي ماند

 

وقتي سکوتم عاشقانه ترين هارا

                         در حصار بي صدايش براي تو مي خواند

 

صدا مي کنم تو را

وقتي صدايم از ارتعاش مي لرزد

 

و جنون شقايق وحشي

مرا به سوي تو

آرام آرام

 

                  اينگونه عاشقانه مي کشاند

بشنو صدايم را......


نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 12:41 توسط بهار |


عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش

نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 12:20 توسط بهار |


خوشه های عشق:



به نام آنکه ناقوس عشقش در کليساي وجودم آهنگ آشنايي مي نوازد



سلام ، سلام به کسي که براي اولين بار دروازه هاي قلبم را گشود تا شاهزاده

شبهاي دريايي من گردد ، سلام به کسي که با تيرگي نگاهش چنان قلبم را خونين

 ساخت که توان اعتراض به آن را نداشتم و خلاصه زيباترين سلام را بر بال زيباترين

 پرستوي آسمان قلبم مي نويسم و تقديم حضور پر مهرت مي کنم .


الهي * راز دل گفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر

الهي * چگونه خاموش باشم كه دل در جوش و خروش است

الهي*  ما همه بيچاره ايم و تنها تو چاره اي و ما همه هيچ كاره ايم و تنها تو كاره اي

الهي*  چون تو حاضري چه جويم و چون تو ناظري چه گويم

الهي* خودت آگاهي كه درياي دلم را جزر و مدّ است

الهي* ناتوانم و در راهم و گردنه هاي سخت در پيش است

 (اي خداي مهربون تنها از تو ياري مي خواهم)



اگر چشمان من درياست                                       

تـويي فــانوس شبهـايش                                       

                                       اگــر حرفي زدم از عشـق

                                        تــويي معنــا و مـفهومش        

                                                                       



بايد ما شويم...
تا هستيم بايد باشيم? 
 و براي بودن بايد دوست داشت 

 و براي دوست داشتن بايد

عشق ورزيد

 و براي عشق ورزيدن بايد

  من و تو ما شويم...

                                                             



 يه روز عشق و ديوونگي و محبت و فضولي داشتن قايم باشك بازي مي كردن.

نوبت به ديوونگي كه رسيد  همه رو پيدا كرد اما هر چه گشت اثري از عشق نبود.

فضولي متوجه شد كه عشق پشت يه بوته گل سرخ قايم شده  ديوونگي رو خبر كرد

 و ديوونگي يه خار بزرگ برداشت و در بوته ي گل سرخ فرو كرد  صداي فرياد عشق

 بلند شد.

وقتي به سراغش رفتند  ديدند چشمانش كور شده است و ديوونگي كه خودش را

 مقصر مي دونست تصميم گرفت هميشه عشق را همراهي كند  و از اون روز به بعد

  وقتي كه عشق به سراغ كسي ميره چون ديوونست و چون كوره بديها ي

  معشوقش رو نمي بينه.....


(سعي کنيم که واقعيتها رو ببينيم چون سختيهاي زندگي رو مي تونيم با واقعيتها

شيرين کنيم )

                                                                    


دوست دارم باتو باشم همدم شبهاي تارم

شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم 

                                                       

 


اي مونس تنهاييم ... اي مهربانترين مهربانان  ... اي تنهاترين همراز زندگيم

بيا تا با هم بيداد را نابود کنيم  و زندگيمان را سرشار از سرور و شادي کنيم ، با هم

 زندگيمان را پر از عشق کنيم و تا قله خوشبختي پيش رويم

                                                       




اما به هنگام آشفتگي مرا خبر کن

ميکوشم, بدانم چه وقت بايد در کنارت باشم .
 
اما گاه ممکن نيست, پس خبرم کن.
 
عشق بالاترين هديه است که ميتوانيم به يکديگر بدهيم.
 
و ايثار يکي از بزرگترين لذتهايي است که به ما ارزاني شده .
 
من اينجايم هر زمان و هميشه, تا هرآنچه دارم به تو هديه کنم


کاش مي شد به تو گفت که تو تنها غزل عشق مني

آن که مي گويد دوستت دارم دل اندوهگين شبي است

که مهتابش را مي جويداي کاش عشق را زبان سخن بود تا بتواند بگويد


 زندگي با همه ي وسعت خويش

        محفل ساکت غم خوردن نيست

        حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست

        اضطراب هوس ديدن و ناديدن نيست

        زندگي خوردن و خوابيدن نيست

        زندگي جنبش جاري شدن است

         تماشاگه آغاز حيات

                                     تا به جائي که خدا ميداند.....

                                                                  « سهراب سپهري »



گه يه روز قلبه کسي رو شکستي يه ميخ بکوب به يه ديوار


وقتي دلش رو بدست آوردي اون ميخ رو از ديوار بکش بيرون

 
         ولي هميشه يادت باشه جاي اون ميخ هميشه روي ديوار هست


کاش مي دونستي چقدر دلم بهانه تو را ميگيره هر روز

کاش مي دونستي چقدر دلم هواي با تو بودن را کرده

کاش مي دونستي چقدر دلم از اين روزهاي سرد

بي تو بودن گرفته

کاش مي دانستي چقدر دلم براي ضرب آهنگ قدمهايت

گرمي نفسهايت، مهرباني صدايت تنگ شده

کاش مي دانستي چقدر دلواپس تو‌ام

کاش مي دانستي چقدر تنهام ، چقدر خسته ام

و چقدر به حضور سبزت محتاجم

و هميشه از خودم مي پرسم

اين همه که من به تو فکر کنم

تو هم به من فکر مي کني؟



  امري براي انجام دادن

  چيزي براي عشق ورزيدن

  آرزومند چيزي بودن

  اين هاست اصول والاي خوشبختي
(جوزف آديسون)



زندگى گليست و عشق شرط آن
               

                   زندگي خانه است و عشق سقف آن
 

 زندگى آسماني است و عشق مهتاب آن


                زندگى خداييست و عشق
ارزوي آن

 


کسي که دوستش داري ساده دست نکش. شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست

 نداشته باشي و از کسي هم که دوستت داره بي تفاوت عبور نکن . چون شايد هيچ

 وقت ، هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشد


هيچ كس نمي تونه به دلش ياد نده كه نشكنه ولي مي تونه بهش ياد بده كه اگه

روزي شكست لبه تيزش دست

و دل اوني رو كه شكسته  نبره ..


سعي كنيد تا چيزهايي راکه دوسـت داريـد بـدست آوريـد و گــرنه ســرانــجام نـاچـار

 خـواهيد شد

چيزهايي را کـه بدست آورده ايـد دوست بداريد


هرگـز آرزو مـكن تــا جــز خـويـشــتـن خـويش، كسي باشـي. اما بكــوش تا بهترين

 خويشتن خويش باشي


 



نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 12:12 توسط بهار |


P align=center>